تبليغاتX
من و دانشگاه پیام نور اهواز

سلام

مامانم رفت و من باز هم مامان خونه شدم.با این تفاوت که ایندفعه آقای پدر هم خونه است.از ظهر که از دانشگاه برگشتم تاحالا رنگ کتابها راندیدم!نهار فردای بچه هارو گاز داره میپزه و من هنوز نمیدونم برای آقای پدر چی بپزم چون غذاش نباید شور وچرب باشه و گوشت قرمزهم نمیخوره!!!! از ۸ صبح تا ۵ بعد از ظهر هم کلاس دارم.خدا داداشمو خیر بده که مسئولیت علی را به عهده گرفته البته آخرین بار که بچه پیشش بود توخونه تنهاش گذاشته بود،ولی چاره ای ندارم.

وقتی مامان خانم در حال حاضر شدن بود مادربزرگم زنگ زد و خبر فوت برادرش را داد یعنی دایی مامانم. ولی ما به مامان خبر ندادیم چون راهی سفر بود.تو راه ازترس اینکه کسی برای تسلیت تماس بگیره موبایلشو زود از دستش میکشیدم و جواب میدادم!!!!

ازفرودگاه که برگشتیم تا واردآشپزخونه شدم آقای شوهر داد زد به چیزی دست نزنید تو آشپزخونه موش کشتیم یه موش کوچولو شبیه جری!!! خلاصه هرچی ظرف و دستمال و لیوان و ... بود شستیم.فردا هم باید قالی آشپزخونه را بشوریم چون موش را زیر قالی کشتن و خلاصه در غیبت ۱-۲ ساعته ما آشپزخونه را نابود کردن.جای مامانم خالی. 

فردا امتحان ریاضی داریم.

نوشته شده توسط samy در ساعت 22:53 | لینک  | 

سلام

بالاخره vmware توی لپ تاپم کار کرد.هوووررررااااا حالا مونده نصب فدورا!الان وقتشو ندارم.میتونم ویندوز xp پروفشنال هم بریزم که sql server  مشکلی نداشته باشه.

3/9 امتحان میان ترم آمار و احتمال!

28/8 امتحان میان ترم مهندسی نرم افزار آقای خزایی!

10/9امتحان میان ترم فیزیک 1 خانم لشکری!

خلاصه حسابی بی زی خواهیم بود.

مامانم امروز میره نگرانم 6 مدل دستکش و ماسک و ضدعفونی کننده هم با خودش میبره ولی من هنوز نگرانم.بعد از ظهر بدرقه اش میکنیم.

 

 

نوشته شده توسط samy در ساعت 12:45 | لینک  | 

سلام

الان همه چی را با یه لایه خاکستری میبینم .به زودی کور میشم ولی این vmware توی لپ تاپ درپیتم کار نکرد.توی کامپیوتر خواهرم و لپ تاپ به تاریخ پیوسته زیر خاکی فسیل توشیبا هم نصب شد و کار کرد ولی توی این ایسر نه!!!الان حس کوبیدن لپ تاپ را به دیوار دارم.من کوتاه نمیام !!!! بالاخره باید کار کنه.مگه دست خودشه!!! هنوز با iis هم مشکل دارم چون ویندوزم home edition است و iis نداره.یه راهی پیدا کردم که با ویندوز 2000 مشکل را حل میکنه ولی این غراضه سی دی خوان نداره! سی دی خوان اکسترنال را هم از تهران نیاوردم.خلاصه گره خوردم.باید شبکه کنم با کامپیوتر خواهرم و .....

 امروز استاد آز سیستم حالمو گرفت.اینهمه نشستم تو اتاق خواهر حسابدارم تو کامپیوترش ویندوز ولینوکس تو vmware  نصب کردم و گزارش نوشتم!!استادبه من میگه حالا که از اینترنت کپی پیست کردی عکس هم میگذاشتی!!!!!! من خودم نوشته بودم از اینترنت نبود. تا من باشم دیگه وقت گرانبهامو واسه این جورکارا نگذارم!!!!البته خیلی جالب بود خوشم اومد

 

 

نوشته شده توسط samy در ساعت 0:6 | لینک  | 

سلام

من اگر ۲ تا آرایشگاه نرفته بودم هیچ حرفی برای گفتن با مهمون امشبم نداشتم!!!!احتمال پیدا کردن وجه اشتراک به جز اسم فامیل ---> صفر!!!چطور ممکنه زندگی یک نفر فقط در خرید کیف وکفش و لباس و رنگ مو و آرایش و مد خلاصه بشه؟؟؟؟  وقتی که برای خوندن فصل ۲ اصول و مبانی گذاشته بودم صرف نوشیدن کاپوچینو همراه با غیبت آرایشگرها شد!!!امشب کله لیلی و مانیا و بهین و ..... را پختیم!این روزها غیبت خونم بالا رفته.

نوشته شده توسط samy در ساعت 22:59 | لینک  | 

سلام

درحد تیم ملی عصبانی هستم!اختلاف سن ۴۰-۳۵ سال برای زن و شوهر را نمیتونم درک کنم!!!حالا پیرمرد مجتهد هست که هست!!!برادرش مرجع تقلید بود که بود!به ۵ زبان صحبت میکنه که میکنه!! هرچقدرهم که آدم حسابی باشه باز هم یه پیرمرده!!!پییییرررررررررررررمممممرررررررددددددد من عصبانی هستم خون جلو چشمامو گرفته. البته محلول پاک کننده هم تو چشمم رفته و یه چشمم تار میبینه ولی باز هم عصبانی هسسستم یعنی ممکنه من یه روز ازش خوشم بیاد؟؟؟؟فعلا که میخوام کتکش بزنم. اگر تو جوونیاش ازدواج کرده بود الان برای نوه اش میومد خواستگاری نه خودش! 

خوب بیشتر غر بزنم جیغ همه در میاد.دلم خنک شد.خیلی غیبت میکنم.حالا اگه به خاطر استادها نرم جهنم واسه این آقا میرم جهنم.ولی مهم نیست.

نوشته شده توسط samy در ساعت 1:2 | لینک  | 

سلام

امروز روز حذف واضافه منه! ولی فکر نکنم خیلی بتونم پشت کامپیوتر بشینم.چند وقته شبها مریض میشم ولی دیشب خیلی بد بود.مجبور شدم باآقای شوهر و داییم به بیمارستان مهر برم.انرژیم تموم شده.تصمیم داشتم امروز برم کتابخانه ولی مامانم ممنوعش کرد.دیشب هم بعد از بیمارستان لپ تاپ و کتابها را جمع کرد و گفت بخواب.اگرچه اگر این کار را هم نمیکرد من نمیتونستم کاری بکنم و فقط میخوابیدم.چرا هر شبانه روز فقط ۲۴ ساعته؟؟؟؟من وقت کم میارم.با وجود کارهایی که در طول روز باید انجام بدم وقتی برای استراحت نمی مونه.

دیشب وقتی خیلی حالم بد بودآقای شوهر سربه سرم می گذاشت تا حال و هوام عوض شه پرسید این دیگه چه فیلمیه!!! علی جواب داد :من این فیلم را دیدم فیلمیه که مادره توش میمیره!!!!!!  بچه دل ما را شاد کرد تا چند وقت میخندیدیم!!!البته مردن مادر که بنده باشم اصلا خنده دار نیست

نوشته شده توسط samy در ساعت 9:26 | لینک  | 

سلام

صدای منو از لپ تاپم میشنوید.سر و مر و گنده!!!هاردشم کامل سر جاشه.آقای شوهر از تعمیر آوردش. واجب شد تحقیق بایوس را زودترانجام بدم!آخه مشکلش از بایوسش بود.

نوشته شده توسط samy در ساعت 20:46 | لینک  | 

سلام

کم کم داره از استاد مهندسی نرم افزار خوشم میاد نه به خاطر خوب درس دادنش بلکه برای اینکه کم کم داره جالب میشه!! سر کلاسش حرف بزنی خط و نشون میکشه ! تازه!!! کوئیز هم میگیره تا آخر ترم خدا به دادمون برسه!!!

امروز کاری کردم که شخصا تا آخر هفته به خودم خواهم خندید !و شاید خجالت هم بکشم!!!!

فکرشو بکن  وقتی منتظری تاکسی بیاد کسی رو ببینی که خیلی ازش خجالت میکشی و تو  رودربایستی گیر کنی و شاید هم برای خود شیرین کنی! اسکناس ۵تومنیشو بگیری و پول خوردهای خودتو بهش بدی ولی این پول خوردها آخرین پولهای تو هم باشه!!!بعد دعا کنی اون با یه ماشین دیگه بره ولی تاکسی که واسه ساعت تورو سوار میکنی بهش بگه بیا بعداز ساعت تورو بلوار میبرم !!!!بعد وقتی میخوای کرایشو حساب کنی اونم پول بده و مسلما راننده ۱۰۰۰ تومنی را به ۵ تومنی ترجیح میده و تو بمونی و یه اسکناس ۵ تومنی و کلی خجالت من چطوری دوباره بیام دانشگاه؟؟؟؟؟ 

این از دسته گل امروزم!

وقتی خونه رسیدم دیدم مامان خانم و آقای پدر و آقای داداش در حال سوار شدن به ماشین هستند جهت حضور در مراسم مادربزرگ آقای پدر.خوب از اونجا که من فرزند ارشد هستم از این جور حرفها به همراه علی که با وجود خواب آلودگی با چشم گریون به چادرم آویزون بود که من هم میام راه افتادیم.البته واضح و مبرهن است که ساعت ۲:۳۰ خیلی زود بود و ما بعد از خوندن قرآن و البته گریه تا رسیدن بقیه با همه عزیزان درگذشته آشنا شدیم.پدرم همه را میشناخت و شجره نامه همه و اینکه کی برادر کیه و کی مادر کیه و مثلا این دوتا باهم برادر هستند و این پدربزرگ شوهر عمه ..... برای ما گفت.نمیدونستم فامیلامون قبرستون اختصاصی دارند!!!چه بامزه دور قبراشون حصار کشیدن حداقل راحت میتونم مزار مادربزرگ را پیدا کنم.البته به من اونجا قبر نمیدن چون مخصوص جلالی هاست و چون عالمی هستم نمیتونم اونجا باشم!!!حالا شاید مادربزرگم پارتیم بشه و منو اونجا خاک کنند!!!!البته سرویس بهداشتی نداره اونجا شاید اگه یه روز علی با بچه اش بخواد بیاد سر خاکم و بچه اش دستشویی لازم داشته باشه اذیت بشن!!!اگه تا اون موقع دستشویی ساختن خوب میرم اونجا در غیر اینصورت یه جای بهتر پیدا میکنم.خیلی هم خاکی بود نوه ام اذیت میشه!!! شاید مثل پدربزرگم برم جایی که دست هیچ کس بهم نرسه!!!اینطوری کسی اذیت نمیشه 

خلاصه بعد از اومدن همه یکی از خاله های پدرم با دیدن من دوباره شروع کرد به گریه که تو عزیزش بودی.شخصا فکر میکردم که چه آدم از خود راضی هستم که همیشه فکر میکردم عزیز دردونه مادربزرگ هستم ولی با صحبتهای مادربزرگ و خواهرش فهمیدم که نه!!! درست فکر میکردم.من و داداشم را خیلی دوست داشت.خدا رحمتش کنه.از دست دادن یه عزیز حتی اگر بیشتر از ۱۰۰ سالش هم باشه سخته.با اینکه همه میدونیم سالهای اخیر خیلی بهش سخت گذشته و حتی اطرافیانش را هم به زحمت میشناخت ولی باز هم جای خالیشو با ناباوری نگاه میکنیم.دوست دارم وقتی میمیرم اینقدر خوب بوده باشم که کسی از نبودنم خوشحال نشه بلکه مثل مادربزگ عزیزم باشم.مهربون و دوست داشتنی که با وجود پیری همه باز هم منو بخوان.چند وقت پیش که دیدمش به سختی حرف میزد ولی باز هم مثل یه بچه کوچولو منو قلقلک داد و از درسم پرسید!علی را هیچوقت به یاد نمیاورد.شاید در یک زمان خاص از زندگیش مونده بود و دیگه برای آدمهای جدید تو حافظه اش جا نداشت.هفته پیش با دیدن برادرم خیلی گریه کرده بود چون یادش نمیومد که برادرم کیه.میدونم که جاش تو بهشته. ای کاش بتونم در آینده ببینمش!البته مطمئنم که تو بهشت راهم نمیدن همین غیبت استادها واسه جهنمی شدنم کافیه!!!!علی هم با یه روی دیگه زندگی آشنا شد.برای اولین بار با قبرستان آشنا شد.در تعجب بود که چرا همه گریه میکنند و در راستای همراهی با پدرم دستاشو روی چشمش گرفته بود و فکر میکنم داشت به تام و جری فکر میکرد.البته یه نتیجه گرفت که وقتی من بهش میگم بمون خونه اونجا خسته میشی با چشم گریون آویزون نشه و بگه چشم!

خلاصه که امروز بعد از دیدن فامیلهای مادری پدریم!!! خاطرات زیادی واسم زنده شد.بچه ها همه بزرگ شدند! یاد روزهایی افتادم که مادربزرگم منو خونه خواهرهایش میبرد و من با دختر خاله های پدرم بازی میکردم.یکیشون که خیلی با من جور بود الان چندتا بچه بزرگ داره و واسه خودش خانم جا افتاده ای شده.چه روزهای خوبی بود.وقتی که من بچه بودم.

خوب نوستالژی بسه دیگه!!!!برگردیم به زمان حال و البته دانشگاه پیام نور.کاری که استاد شبکه از ما میخواد خیلی خوبه ولی با شرایطی که من دارم یعنی هر شب قرص آرامبخشی که دکتر برای سرخی پوستم داده بخورم!!!!چون بالاخره به این نتیجه رسیدن که سرخپوستی من عصبیه و دکتر قرصی داده که هروقت عصبی میشم بخورم.البته من خوزستانی هستم و با سرخپوستان آمریکا هیچ نسبتی ندارم.تازه اونا تقلبی هستند به خودشون رنگ میزنند!!!من با وجود اینهمه تکلیف و مشق شب و کوئیز و یه خانواده پرجمعیت نمیتونم در آرامش باشم.با کسی هم نمیتونم همگروه بشم چون برنامه ام آشفته است و میترسم اتفاقی بیوفته و من شرمنده دوستانم بشم!!! دلم خوش بود که ۲ واحد آزمایشگاه دارم اینطور که به نظر میاد قرار از بقیه واحدها بیشتر واسشون وقت بگذارم!!!خوب خیلی غر زدم واسه امشب بسه!

نوشته شده توسط samy در ساعت 20:31 | لینک  | 

سلام

۱.مادربزرگ پدرم رفت.لبخند مهربونش را هم با خودش برد.من همیشه یادم میمونه که قدیما وقتی درس میخوندم میومد و با صدای گربه منو قلقلک میداد و میخندوند.با اینکه خیلی پیر بود منو همچنان میشناخت ولی هر دفعه باید علی را معرفی میکردم علی به یادش نمیموند.هر دفعه میپرسید این بچه کیه؟!خدا رحمتش کنه.

۲.امروز کلاس آز پایگاه داده تشکیل شد.استاد جالبی داره خوشمان آمد.فکر کنم آقای عبدلی بود.یا یه همچین چیزی.علی هم با من سر کلاس اومده بود و چندتا دوست جدید پیدا کرد.الان فکر میکنه همه دخترهای دانشگاه پیام نور دوست من هستند.طبق معمول وسط کلاس نیاز به دستشویی داشت و من بعضی جاها را از دست دادم.خلاصه که به نظر میاد یکشنبه ها باید باهم بریم دانشگاه!

۳.فایلهای درس پایگاه داده را روی لپ تاپم کپی کردم و حالا دیگه لپ تاپ روشن نمیشه.همه زندگی من تو این یه وجب قراضه است و اگه نتونم از این قراضه پسش بگیرم دچار افسردگی شدیدی خواهم شد.فردا سر کلاس آز سیستم میبرمش ببینم استاد میتونه زنده اش کنه یا نه!

من سعی میکنم شاد باشم ولی ...

نوشته شده توسط samy در ساعت 20:13 | لینک  | 

سلام

اینجا اهواز است.صدای ما را از اهواز میشنوید.

۴شنبه با هر مشقتی بود یک تحقیق کج و کوله و ناقص که اصلا ازش خوشم نیومد برای استاد شبکه فرستادم.فکر میکردم تا ۱۲ شب وقت دارم ولی ساعت ۱۲ فهمیدم که تا ۵ بعد از ظهر وقت دارم.اینترنت قطع بود و همه جا تعطیل!ساعت ۴:۵۰ که میخواستم فایل را ایمیل کنم دیدم  اینترنت به هیچ صراطی مستقیم نیست و با هر شرکتی آنلاین میشدم سرعتش صفر بود.تندی سوار ماشین شدیم و جیمزباندی خودمونو به کافی نت ساعت رسوندیم ولی با ۵ دقیقه تاخیر فایل فرستاده شد.

روزجمعه کلاس مهندسی نرم افزار تشکیل شد ولی قراره که از هفته دیگه بین کلاسهای دوشنبه و پنج شنبه پخش شیم.از استاد زیاد خوشم نیومد.ولی چاره ای ندارم.یا این آقا که تا قبل از ورودش به کلاس فکر میکردم خانمه!!! یا برومند زاده!!!!  

و امااز همه مهمتر!!!!!!! باورتون میشه کتابفروشی رشد کتاب شبکه های کامپیوتری تننبام را داشته باشه اونم با ترجمه پدرام؟؟؟؟!!!!وقتی ظهر زنگ زدم و آقاهه گفت که کتاب را داریم باورم نمیشد.التماس کردم که تورو خدا یکی واسه من کنار بگذار عصر میام میخرم آخه ساعت ۱ بود!!! عصر هم در کمال ناباوری و البته در ترافیکی بسیار سنگین و خسته کننده در این هوای مطبوع و دل انگیز گرم وشرجی به کتابفروشی رفتم و یک عدد کتاب شبکه های کامپیوتری تننبام خریدم!!!! فکر کنم رشد این کتابها را احتکار کرده بود.چون هیچ جای دیگه ایران این کتاب را نداره.اگر میخواهید بخرید زودتر برید چند تا دیگه داره. 

دفتر برنامه ریزی امروز تلفنی به من گفت که کلاس فرداآز پایگاه داده تشکیل میشه ولی حضوری به شهلا گفته که ۳ شنبه ظهره!!!!حالا من چه کنم؟؟؟برای احتیاط فردا حتما دانشگاه سر میزنم چون اصولا دفتر برنامه ریزی ها (آدمهاش) عقل درست درمونی ندارند.(اگه خواهرم بود میگفت درست حسابی یا دوا درمون) ظاهرا خیلی زحمت میکشند ولی من با این قشر زحمتکش جامعه مشکل دارم!!!!!

دوباره به تهران احضار شدیم.من اهواز میمونم. من اهواز میمونم.(امیدوارم پست بعدیمو با سلام صدای ما را از تهران میشنوید شروع نکنم)میگن اگر چیزی را هی تکرار کنید به شماتلقین میشه و اتفاق میوفته.خوب من اهواز میمونم من اهواز میمونم من اهواز میمونم!!!!!!!!

نوشته شده توسط samy در ساعت 20:28 | لینک  | 

سلام

امروز برای پست کتاب شبکه برای یکی ازدوستام دفتر پست رفته بودم!دقیقا وقتی از دفتر بیرون اومدم مامان خانم زنگ زد و گفت که جناب آقای پدر اجازه داده که خواهرت تو خونه تنها بمونه اگه بخوای میتونی بیای اهواز به دانشگاهت سر بزنی ولی فقط ۱ هفته!!!! حالا منتظرم ببینم کی بلیط گیرمون میاد!!!! فقط قرار بود من پول پست بدم.تازه ۴۸ ساعت دیگه کتاب به اهواز میرسه و من زودتر!!!!

اگه امشب بتونیم به اهواز بریم فردا میتونم دانشگاه سر بزنم و تغییرات را از نزدیک ببینم. هوووووووررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانمیدونم فردا کلاس دارم یا نه!علی از من خوشحال تره. از این تهران دود زده فلاکت زده خاکستری شلوغ خسته کننده پر از ترافیک راحت میشیم.

دیروز کتاب خریدن از انقلاب را با علی تجربه کردم.تجربه وحشتناکی بود.به میدون ولی عصر که رسیدیم گرسنه اش شد.باکش را که پر کردم و خسته گی رفع کرد دوباره راه افتادیم.به انقلاب که رسیدیم گفت من خسته شدم برگردیم خونه!!!! تا به کتابفروشیهای پیام نور برسیم گفت دستشویی دارم. نزدیک ترین سرویس بهداشتی تو جمهوری مسجد سجاد بود.تقریبا تا اونجا دویدیم.بعد از دستشویی بستنی خواست.من میدونستم اگر بستنی بخرم راه نمیره.همینطور که نق میزد پردازش را پیدا کردم و کتابهای خواهرم را خریدم.میخواستم شبکه تننباوم ترجمه پدرام را بخرم چون با این فایلی که از اینترنت گرفتم دارم کور میشم.کتاب از صفحه گیتی محو شده.فروشنده ایرانیان که دید من با حال زار و بچه بغل از اخباری که راجع به کتاب میده حسابی نا امید شدم برای دلداری گفت شاید تا ۲ هفته دیگه چاپ جدیدش به بازار بیاد!تا اون موقع من کور شدم و باید به خط بریل واسم کتاب را چاپ کنند.ایس پک  میدون انقلاب جونمو نجات داد و در آرامش علی آقا یه آیس پک شکلاتی را نوش جان کرد.یه ماسک آیس پکی هم بهش دادند.تا سوار تاکسیهای شهرک شدیم خوابش برد.چون بعد از خرید کتاب میخواستیم به مامان جون گرگانی سر بزنیم مجبور شدم با خودم ببرمش.روی هم رفته تجربه بدی بود.دیگه تکرار نمیشه!

به هر حال فعلا که داریم میریم به اهواز.

نوشته شده توسط samy در ساعت 11:14 | لینک  | 

سلام

خدایا به من صبر عطا کن.یا حداقل بیخیالی عطا کن! چرا من با کوچکترین خبر به هم میریزم؟؟؟؟

امیدوارم یا اطرافم درست شه یا من صبورتر و با جنبه تر شم.

نوشته شده توسط samy در ساعت 18:34 | لینک  | 

سلام

آقای شوهر تشریف بردند اهواز!!! من هم مجبور شدم ساکم را بردارم و به خونه پدرم برم.چون خواهرم که برای کلاسهای آمادگی کنکور ارشد تهرانه هم تو خونه تنهاست.به زودی اسم این وبلاگ را عوض میکنم و میگذارم باخانمان!!! باید یه کالسه یا گاری بگیرم یه اسب یا الاغ بهش ببندم و هی اینور و اونور برم!!!! تازه بعد از اینهمه خونه تکونی آقای شوهر میگه شاید برگردیم اهواز.یکی تکلیف منو مشخص کنه لطفا!!! البته بدم نمیاد برگردیم.حداقل مثل بچه آدم سر کلاسها میرم.

تهران باشی و نتونی اشتراک اینترنت بگیری!!!! هی گفتیم امکانات اینجا خوبه و به راحتی میتونیم ای دی اس ال(حوصله ندارم زبان را عوض کنم) بگیریم.همچنان در  حال سرچم!!!مثل اینکه قراره در چند ماه آینده اتفاقاتی بیوفته ما هم به یه نوایی برسیم.صد رحمت به پارس آنلاین اهواز.الان هم تو کافی نت سر کوچمون هستم.

از دوستانی که لطف کردند و قول دادند که در زمینه اطلاعات دانشگاه به من کمک کنند صمیمانه تشکر میکنم.دوستون دارم.مرسییییی هزارتا

میخوام برم سر کلاس .دلم بدجور هوس کلاس و دانشگاه کرده.البته شاید اگر اهواز بودم و میتونستم سر کلاس برم همچین حسی نداشتم.امشب کار خونه تموم میشه وپیش خواهرم میرم و از فردا درس خوندن را شروع میکنم.کتاب شبکه خیلی باحاله .سوالات تستی و تشریحی داره.آمار را نمیدونم نگه دارم یا حذف کنم. سخت به نظر میاد.من هم هرچی 100 سال پیش تو مدرسه خونده بودم یادم رفته.فعلا هم کتابم دست یکی از بچه ها امانته.تا کتاب به دستم برسه خدا کریمه!

حذف و اضافه کیه؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط samy در ساعت 20:13 | لینک  | 

سلام

روزی که به تهران برمیگشتیم خبردار شدم که مادر دوست عزیزم شهناز سواری به رحمت خدا رفتند.از اینجا به دوست و خواهرم شهناز تسلیت عرض میکنم.

دختر عموم حالش خیلی بهتر شده.از دوستانی که جویای حالش بودند تشکر میکنم.اینقدر خوب شده که برای عید اهواز بودند.کم کم با فیزیوتراپی میتونه راه بیوفته البته هنوز نمیتونه حرف بزنه ولی انشاالله که اونم حل میشه.دکترها از عمل و آزمایشها خیلی راضی بودند. این ترم دانشگاه را از دست داد ولی مهم نیست .

خونه خانم هاویشام کم کم داره شبیه خونه samsam خانم میشه! فقط یه قفسه کتاب واسه کتابهام لازم دارم که قراره فردا با آقای شوهر بخریم.انتخاب واحد رویایی و ایده آلی کردم ولی میدونم تا آخر ترم به کابوس تبدیل میشه.

دلم واسه دانشگاه تنگ شده.فکر نمیکردم دلم واسه پیام نور اهواز تنگ بشه چون خیلی حرصم داده بود.هوا که خنکتر بشه و کلاسها جدی شروع بشه یه سری به اهواز میزنم.نمیدونم برنامه های آزمایشگاههای سیستم عامل و پایگاه داده به چه صورته.پروژه ای هستند یا واقعا کلاس تشکیل میشه.اگر پروژه ای باشه که خیلی خوبه اینجا انجام میدم و میفرستم اهواز ولی اگر کلاس حضوری تشکیل بشه مجبور میشم حذفشون کنم.اصلا حال حوصله ندارم برای انتقالی یا مهمان برای ترم دیگه اقدام کنم.همچنان امیدوارم که برگردیم.کسی میدونه شبکه چطور درسیه؟؟؟سخته؟؟فردا میخوام کتابشو بخرم.فایلی که از سایت دانشگاه گرفتم و احتمال میدم که کتابش باشه آسون به نظر میاد بیشتر تعریف و توضیحه و مساله و فرمول و از این جور چیزها به چشمم نخورد.دانشگاه در زمینه تشکیل کلاس خیلی بهتر شده.تقریبا برای همه واحدهایی که گرفتم کلاس تشکیل شده.منتظر بودند من برم.همه واحدهارا حضوری گرفتم اعتماد به نفس را میبینی!!!دوستان خوبی دارم که در زمینه اطلاعات دانشگاه هوامو دارند ولی از بقیه دوستانم هم خواهش میکنم که  از برنامه ای یا امتحانی یا هرچیزی که به نظرشون مهم میاد منو بیخبر نگذارند.

قضیه حذف ترم در صورت نپرداختن شهریه تا ۱۰ مهر جدیه؟؟؟؟حس بانک رفتن ندارم.

خوب کم کم خاطرات خوب تهران داره یادم میاد.هوا هم خیلی خوب شده.

این نیز بگذرد.

نوشته شده توسط samy در ساعت 15:29 | لینک  | 

سلام

من تغییر را دوست دارم.

من تغییر را دوست دارم.

من از تغییر متنفرم ! من از انتقال بدم میاد.من از اسباب کشی بدم میاد.من از مسافرت با ماشین بدم میاد.فکر کنم دوباره مجبور شم کنکور بدم!به خاطر انتقالی.لطفا اگر در این زمینه اطلاعی دارید منو خبر کنید!!!!

 

نوشته شده توسط samy در ساعت 23:34 | لینک  | 

سلام

مثل قحطی زده ها من و آقای شوهر به نوبت پشت کامپیوتریم نمیدونم کی قراره وسایلمون را بسته بندی کنه!!!!!تهران به اون بزرگی با اون همه شرکت و تبلیغات واسه شماره تلفن ما adsl نداره!یکی را هم پیدا کردم که خط داشت ماهی ۲۸۸۰۰ میگرفت.وقتی تبلیغات ماهی ۷۰۰۰ را میبینی دلت میسوزه اونقدر پول بدی ولی وقتی برگردیم مجبوریم به همون رضایت بدیم!!!مرکز مخابرات شهید تندگویان بترکه که به درد نمیخوره!!!!!ندا رایانه چند کوچه  پایین تر از خونمونه و هر روز چشمم بهش میوفته ولی خانمه ای که اونجا بود خیلی محترمانه بهمون حالی کرد حالا حالاها اینطرفا پیداتون نشه که خط نداریم!!!!

برعکس آقای شوهر که خیلی رلکس تشریف دارند دل من مثل سیر و سرکه میجوشه.ترجیح میدم زودتر کارهای خونه را تموم کنیم تا شایدفرصتی واسه مطالعه بدست بیارم.هنوز خونه خیلی کار داره.سقف حموم ریخته.سینک ظرفشویی آب پس میده خرطوم جاروبرقی سوراخ شده کف دستشویی چند میلیمتر پایین تر رفته تخت شکسته و .....!!!!!کاسپر و دوستای شیطونش تو خونمون زندگی میکردند همه چی را خراب کردند!!!!!تازه مدیر جدید ساختمان با یه لیست طولانی از هزینه های ساختمان به استقبالمون اومد وکلی ماروپیاده کرد!!! نمیدونم چرا باید برای خونه ای که ۳ سال خالی مونده پول شارژ بدیم؟؟؟؟البته من هم به اندازه ۳ سال آب مصرف کردم تا خونه تمییز شه!!!! قبض آب این ماه دیدن داره!!!! 

قضیه کم کردن حجم درسها و امتحانات چیه؟؟؟ به جای حل کردن مساله صورت مساله را دست کاری میکنند؟؟؟؟ خوب ساعت کلاسها را بیشتر کنند!استاد خوب بیارند!!!چرا درسها را کم میکنند.ما هم میشیم یه مشت بیسوادمثل بقیه دانشگاهها!!!!نه؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط samy در ساعت 16:28 | لینک  | 

سلام

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی حرف می زنم

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

دلم برای همه تنگ شده.وقتی که همه جا رو مرتب کرده بودم و با کتابها آشتی کرده بودم همه چی کن فیکن شد و من دوباره به تهران تبعید شدم.پدرم همچنان بیماره .هفته پیش باز هم بیمارستان بستری شد.طفلک خسته شده چند تا فرم پر کرد و با مسئولیت خودش مرخص شد.هنوزدرگیر پدرم بودم که خبر رسید دخترعموم خونریزی مغزی کرده.پریروز عملش کردند.هوشیاریش بهتر شده.بیچاره عمو و زن عمو! بقیه آمار بیماریهای اعضای فامیل بماند.این دو مورد را که خیلی واسم مهم بود گفتم که واسشون دعا کنید.به خصوص برای سارا.چون دکترها تنها نسخه ای که تجویز کردند دعا بود.

چند ماهی بود رنگ کامپیوتر و اینترنت را ندیده بودم.وقتی که فکرمیکردم به یه ثبات نسبی رسیدم تغییرات وحشتناکی رخ داد.از همه وحشتناکتر خونه خانم هاویشام بود که باید تمییز میشد.۳ هفته تموم با زبان روزه و بدون زبان روزه سرگرم خانه تکانی بودیم.اون خونه با این حرفها تکون نمیخورد یه زلزله ۱۰ ریشتری لازم داشت.الان که فکرشو میکنم ما ۲ سال فقط تو اون خونه زندگی کردیم و ۳ سال به امان خدا رهاش کرده بودیم.خلاصه هرچی کاردستی داشتم به سطل آشغال روبروی کوچمون منتقل شد هرچی گل خشک بلندر و... هرچی قابل شستشو بود موند و بقیه به رحمت خدا رفتند.از این به بعد فقط چیزی میخرم که قابل شستشو باشه.از همه خسته کننده تر اسباب بازیهای علی بود.خدایا ! یه اتاق اسباب بازی که باید به نحو احسن تمییز میشد چون بچه میخواد بهشون دست بزنه.۳ روز اونا طول کشیدند. دفعه دیگه اگر خواستیم جایی بریم یا این اثاث را با خودمون میبریم یا من آتیششون میزنم بعد میریم چون دیگه حوصله خونه تکونی اینطوری را ندارم.هرچی تو این ۳ سال اهواز واسه خودم لم دادم ودرس خوندم تو این ۲ ماه تلافی شد!!!!!!از ترم تابستونی با اینکه انتخاب واحد کرده بودم و در بد ترین شرایط درسها را خونده بودم موندم.چون مامان خانم برای سرکشی به بچه ها اهواز رفته بود ونمیشد پدرم را تهران تنها بگذارم دختری گفتند فرزندی گفتند.من هم بعد از کلی غر زدن کتابها را بستم و در اعماق کشوی میزتحریر دفنشون کردم.تا حالا حالاها چشمم بهشون نیوفته و دلم نسوزه.کاش نخونده بودم اینطوری کمتر دلم میسوخت.حالا هم اهوازم تا وسایلم راجمع کنم و ببرم.شنبه برمیگردیم. هنوزنمیدونم با این ترم چه کنم.نمیدونم کجا میتونم مهمان یا انتقالی بگیرم.البته من میدونستم قرار همچین بلایی سرم بیاد به همین خاطر پیام نور را انتخاب کردم تا بتونم واحدها راخودخوان بگیرم و فقط وقت امتحان بیام دانشگاه ولی من به دانشگاه رفتن عادت کرده بودم.تازه استادهای خوبی واسمون آوردند نمیخوام واحدهارو خودخوان بگیرم.من میخوام اهواز بمونم.لطفا این را هم به لیست دعاهاتون اضافه کنیدکه من اهواز بمونم.البته ممکنه آقای شوهر برگرده چون درسش که تقریبا تموم شده ولی از اهواز خوشش میاد.در اینصورت این ترم با فروزان طراحی الگوریتم میگیرم و باهم درس میخونیم.

دانشگاه هم تغییرات داشته!

 

اطلاعيه مربوط به تغيير قيمت كتابهاي دانشگاه پيام نور(تاريخ درج خبر:15/6/88)



با توجه به واگذاري فروش كتاب دانشگاه پيام نور به بخش خصوصي طبق مصوبه هيات امناء محترم دانشگاه بهاء كليه كتابهاي دانشگاه به ميزان حق الزحمه توزيع نمايندگان محترم بخش خصوصي و طبق تعرفه اعلام شده تغيير يافته است.

لازم به ذكر است كه دانشگاه با وجود گراني قيمت كاغذ و خدمات توليد و... تاكيد بر پائين نگاه داشتن قيمت كتاب طبق سنوات گذشته را دارد.

 

چاپ و انتشارات دانشگاه پيام نور

 

به نظر میاد قراره کتابها گرونتر بشن!!!!خدا به دادمون برسه.

برنامه کلاسی را هم در سایت قرار دادند.خوب اگر آقای ماموسیان طراحی الگوریتم را میگرفت دلم خیلی میسوخت چون نمیتونم بیام سر کلاس!!حالا که نگرفته مثل آدمهای بدجنس فیلمهامیخندم!!!  هنوز نمیدونم چه واحدهایی را بگیرم وآیا کسی به من فرصتی برای درس خوندن میده؟؟؟

نوشته شده توسط samy در ساعت 1:50 | لینک  | 

سلام

پدرم را به بخش منتقل کردند.خدایا شکر

نوشته شده توسط samy در ساعت 18:29 | لینک  | 

سلام

امروز باید امتحان ریاضی میدادم.ای کاش اون روزها برمیگشت که بزرگترین نگرانی فقط شب امتحان بود و بس! جمعه ها هله هوله میخریدیم و فوتبالیستها نگاه میکردیم.آخر هفته هم با مامان میومدیم اهواز برای سینما و پارک !بعضی وقتها هم با بابا اگه وقت داشت.الان در لیست نگرانیهای من امتحان و درس آخرین رتبه را داره.

امروز باز هم پدرم آنژیوگرافی کرد.باز هم رگهای قلبش گرفتن.با وجود پرهیز ترک سیگار پیاده روی استخر و ... شاید اینکارها واقعا بیفایده هستند!!!!طفلک مامانم.کاش پزشکی خونده بودم شاید میتونستم به درد عزیزانم بخورم.ولی الان اپسیلون دانشی که دارم به درد لای جرز هم نمیخوره.دوستانی که با برخورد سرد من مواجه شدید شرمنده.گفتم که حال و حوصله ندارم.اگر با من تماس میگیرید لطفا راجع به درس و دانشگاه حرف نزنید.

اخبار تهران دیوانه کننده است.تصاویری که از تلوزیون پخش میشه و کانالهای دیگه نشون میده باورنکردنیه. چرا کار به اینجا کشید.احساس بدی دارم.باورم نمیشه که ملت همشهریهای خودشونو اینطور کتک بزنند.همه ایرانی هستیم.مسلمونیم.خیلی جالبه.مد شده به چادریها توهین کنند.چند روز پیش با علی برای خرید رفته بودم.وقتی وارد مغازه شدم  خانم مشتری که ایستاده بود با دیدن من رنگش زرد  زود موهاشو برد زیر روسری و زیر چشمی به من نگاه میکرد.اونم با بچه هاش بود.یه پسر و یه دختر که تقریبا همسن علی بودن.نمیدونم چرا اینقدرترسیده بود.با دیدن من خیلی جا خورد.به خاطر محجب بودن منه؟؟؟؟به خاطر چادرمه؟؟؟؟؟شاید من ترسناکم. کم کم حالش جا اومد و به خریدش ادامه داد.شاید فکر میکرد من لولوام!! به اقوام چادریمون درتهران علنا در روز روشن در مکانهای عمومی توهین شده.یکیشون فرزند شهیده!به کجا داریم میریم؟؟؟به کجا خواهیم رسید؟؟؟؟؟خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کنه. 

اینم یه خبر از دانشگاه:به نظر میاد نمرات نظریه زبان را روی سایت گذاشتن.میتونید ببینید.

نوشته شده توسط samy در ساعت 22:3 | لینک  | 

سلام

عزیزان هموطنان !از اینکه درراستای امتحانات من کشور را به هم ریختید از همه کمال تشکر را دارم.به همه اعلام میکنم آخرین امتحانم را نمیدم.با خیال راحت به خونه هاتون برگردید.تاریخ امتحانات ترم آینده ام را میتوانید از سایت پیام نور دریافت کنید.من میگم هروقت امتحان دارم اتفاقات جالبی می افته.شما بگید نه!!!!!!!

سالی که میخواستم کنکور پیام نور بدم خیلی عصبی بودم.همه چی یادم رفته بود.شبانه روز درس میخوندم.تست میزدم و از در خونه بیرون نمیرفتم.پدربزرگم خیلی مریض بود .کلیه اش ازکار افتاده بود .خیلی دوست داشت همه دور و برش باشند.ولی من همیشه دیر به دیر میرفتم دیدنش.چرا؟؟؟فکر میکنید چرا؟؟؟؟؟چون میخواستم درس بخونم.ولی به خودم قول دادم بعد از قبولی بیشتر به دیدنشون برم.کنکور را دادم و بلافاصله طبق معمول رفتیم تهران! بعد هم گرگان دیدن مامان جون گرگانی(به قول علی!! مامان بزرگهای من و باباشو و خودشو از روی شهرشون نامگذاری کزده مثلا مامان من مامان جون اهوازیه!!) خلاصه یه روز که به بابا زنگ زدم که با علی حرف بزنه فهمیدم که پدربزرگ به رحمت خدا رفته.من موندم و حسرت که چرا بیشتر پیشش نموندم.واقعا کنکور پیام نور ارزششو داشت؟؟؟نه!اسم سامی را پدربزرگم روی من گذاشت.خدا رحمتش کنه.

چند وقت پیش اون یکی پدربزرگم به طرز مشکوکی خیلی مریض بود.ولی نفهمیدم بیماریش چیه.با خنده و شوخی آدمو میپیچونه آخرشم نمیفهمی چی بود!تااینکه امشب فهمیدم.مامانم خسته بود.کلافه بود.پدربزرگ نمیخواد کسی بفهمه.کسی نمیدونه.نمیخوام باز هم درحسرت ۱ ساعت نشستن پیشش بمونم.چند وقته به بهانه دانشگاه تارک دنیا شدم.یه روز میرسه که میبینی خیلی دیر شده.خدایا چطورمیشه یه نفراینقدر صبور باشه.شیمی درمانی جواب نداده.من چیکار میتونم بکنم؟؟؟؟هیچی!

تا اطلاع ثانوی درس و دانشگاه تعطیل!اگر خواستید حالمو بپرسید زنگ بزنید در غیر اینصورت لطفا مزاحم نشید.اگرچه تا الان غیر از فروزان کسی فقط برای احوال پرسی و خبر گرفتن از من بهم زنگ نزده.همه فقط برای کتاب وجزوه و ....پس از قطع ارتباطم ناراحت نیستم و چیزی را از دست نمیدم.

نوشته شده توسط samy در ساعت 3:23 | لینک  | 

سلام

خاک بر سرووونه!امروز عصر بیرون بودم.میخوام بدونم جایی تو دنیا بد آب و هواتر از اهواز هم وجود داره یا نه!! فکر کنم در این زمینه اول باشیم.

نمیشه نفس کشید.علی هم این وسط هی میگه منو ببرید پارک.بچه نمیشه بیرون نفس کشید.گرد و خاک و گرما در حد تیم ملی!!!!!!

یه مستجاب الدعوه لطفا دعا کنه باز هم بارون بیاد.ولی نه فقط برای چند دقیقه حداقل یک هفته بارون بیاد.لطفا!!!!

من خواب میبینم؟؟؟ نه همه چی واقعیه.امروز تلویزیون تشیع جنازه چند نفر را که تو درگیریها کشته شدن نشون میداد.همه را ندیدم.فکر کنم یه پدر و پسر بودن.برام مهم نیست حق با کیه من با مادری که بچه اش و همسری که شوهرش را به خاک میسپرد همدردی میکنم.دنیا را باید به مادرها بسپرند.

نوشته شده توسط samy در ساعت 23:37 | لینک  | 

سلام

Now I can breath cause your hear with me

پسرم اومد.نمیدونم دلش واسه من بیشتر تنگ شده بود یا دوچرخه اش!!

 

تا بغلش کردم گفت واست سوغاتی یه خر آوردم که بندر میرقصه اینجوری و شروع کرد رقصیدن!!!! منظورش بندریه!!

الاغه اصلا هم بندری نمیرقصه نمیدونم چرا همچین فکری کرده ولی خیلی بامزه است.امروز خیلی قشنگه با وجودگرمای کشنده اش.امروزعلی برگشته.

نوشته شده توسط samy در ساعت 13:48 | لینک  | 

سلام

عشقم ۴۰ کیلومتری اهوازه.به زودی میرسند.

پسرم رفته تهران واسه خودش دختر نشون کرده.به عمه اش گفته دخترت زنمه!!!

عروزسم بانمکه نه؟؟ زن دایی فداش شه.پسرم مثل هندیا شده تو این عکس. 

 

نوشته شده توسط samy در ساعت 12:4 | لینک  | 

سلام

امروز علی به من میگفت مامان تهران بکش بکشه!میدونید چرا؟؟وقتی با مامان بابام بیرون رفته بودند یهو میرسند به جایی که مردم  و پلیسها در حال کتک زدن همدیگه بودند و با اینکه پدرم تا اونجایی که تونسته باسرعت از اونجا دور شده ولی پسر من شاهد مناظر بدی بوده!!! چرا این کارها را میکنید؟؟؟ این وحشیگریها چیه؟؟؟این عدالت خواهی و اعتراض نیست.اموال مردم بیگناه را تباه کردن اعتراض نیست. فکر نمیکنم آقای موسوی با این خرابکاریها موافق باشه.آقای خاتمی که گفتگوی تمدنهارا پیش کشیده نباید اجازه بده این بی فرهنگی اتفاق بیافته.البته مثل روز روشنه که مشکل جای دیگه است و کسانی که خیابانها را به هم ریختند طرفداران موسوی نیستند.از کانالهای  و سایتهای خبری می شه فهمید کی داره به خرابکارها خط میده.اسم دانشجوها هم لکه دار شده. انسان متمدن بانک آتش نمیزنه.انسان متمدن به صورت رهگذرهااسید نمیپاشه.اینهااز کجا آمدند.همه باید با هم متحد بشیم جلوی این اغتشاش را بگیریم.چه موافق موسوی باشیم چه احمدی نژاد.فرقی نداره.بالاخره همه هموطن هستیم.اجازه ندید یه مشت از خدا بیخبر وطن فروش که اونور دنیا نشستن شما را گول بزنند.چقدر از این ایرانیهایی که خارج از کشور دم از وطن پرستی میزنند بدم میاد.حالم از کانالهای خبری و غیر خبریشون به هم میخوره.نباید بهانه ذست کسی بدیم.مواظب باشید.هوشیار باشید.گول نخورید.اینا دلسوز نیستند.گرگ هستند در لباس چوپان.آمریکا هیچوقت هیچ دردی از مارا درمان نخواهد کرد.ندیدید چه بلایی سر افغان ها و عراقیها آوردند؟؟؟؟؟این دایه هیچوقت نمیتونه مهربونتر ازمادر باشه.حالا دلشون واسه انتخابات ما سوخته.حتی اگر هم تقلب شده باشه به هیچ کس دیگه ای ربط نداره.به خودمون مربوط میشه.بهانه دست کسی ندید.اگر اعتراضی هست باید با آرامش سکوت و متانت گفته بشه.ناسلامتی کشور وملت ما تاریخ فرهنگ وتمدنش خیلی بیشتر از این آمریکاییهای تازه به دوران رسیده است.

نوشته شده توسط samy در ساعت 21:36 | لینک  | 

سلام

There’s nothing I can say to you
Nothing I could ever do to make you see
What you mean to me
All the pain the tears they cry
Still you never said goodbye and now I know how far you’d go
I know I let you down but its not like that now
This time I’ll never let you go

I will be all that you want

Cause with out you I can’t sleep
I’m not gonna ever ever let you leave
You’re all I got
You’re all I want


And with out you I don’t know what I’ll do
I could never ever live a day with out you
Here with me do you see your all I need

  

 

Avril Lavigne - 13 I Will Be
Found at bee mp3 search engine

 

امروز تلفنی با هم حرف زدیم!!میگه پارکهای اهوازخرابند برنمیگردم.وقتی درخونه ۲ تا پدریزرگهای آدم پارک باشه و از صبح تا شب تو پارک بازی کنه مامان میخواد چی کار؟؟؟؟؟؟تصمیمات مهمی گرفتم.میخوام وقت بیشتری را برای علی بگذارم.درس و دانشگاه خیلی وقت منو میگیره.نفهمیدم چطوربزرگ شد.

نوشته شده توسط samy در ساعت 16:17 | لینک  | 
 

<